دل بریدم از همه دل بسته ام بر روی تو با هزاران آرزو من پر کشیدم سوی تو من شدم پروانه گرد شمع عشقت روز و شب سوختم هر نقش از خاطر ز عشق روی تو پا نهادم بر هوای نفس خود در راه تو دل شد صیدو اسیر طرح گیسوی تو دست شستم من ز غیر تو مرا تنها ببین بی کس و تنها شدم دیوانه اندر کوی تو چون وضو کردم به خون دل شدم اندر سجود رو به سوی قبله ای کردم که شد ابروی تو زین سبب فارغ ز دین و ایمان گشته ام کی رها گردم من دگر از کمند موی تو... فصل حقیقی عشق لحظه ای است که در میابیم که تنها ماییم که عاشقیم و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است و هیچکس دیگر نیز چون ما عاشق نخواهد بود مطمئن باش و برو بیش از عشق بر تو عاشقم نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بیان کنم این ها سر شارترین احساساتی هستند که تاکنون داشته ام با این همه هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم... واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساستم را بیان کنند گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم میتوان بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم آن گاه که با توام ... احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند به چشم من تو زیباتر زهر رویای زیبایی برایم دلنشین و خوشتر از هر خواب و رویایی چو در صحرا شدی, حیران ز چشمان تو شد آهو حسادت میکنم بر چشم تو آهوی صحرایی میان شام تاریکم تویی ماه شب افروزم میان گلشن و بستان تو بوی خوب گل هایی تمام آرزوی من بود اینکه بیایی تو و از کار دل زارم به لطفت عقده بگشایی عزیزم بدان که زندگی خاطره ای زود گذر است پس بیا... بیا با هم از بزم مخمل کلمات و صحبت های شیرین زنجیره ای بسازیم و آنرا بر قلب هایمان پیوند دهیم تا دیگران بدانند عشق میان من و تو همچون خورشید عالم تابه است...
بیا دوست بداریم که دوست داشتن بهتر از زندگی کردن است بگذار آن باشم که در کوهساران با تو گام برمی دارد بگذار آن باشم که در کنار تو گل می چیند بگذار آن باشم که از ژرفای احساسات خود به او می گویی بگذار آن باشم که رازهایت را به او می گویی بگذار آن باشم که در غم به سوی او می روی بگذار آن باشم که درشادی همراه او می خندی بگذار آن باشم که تو عاشقش هستی تنها بودن يا تنها شدن ...!؟ عظمت كداميك تا استخوانت رخنه مي كند و تورا به سوي فرداهاي پوچ نزديك مي سازد؟ سختي كداميك تو را در مرداب نيستي فرو مي كشدوهستيت را در مقابل ديدگانت به تاريكي و سياهي ميكشاند؟ آيا تنها بودن وتنها ماندن برتر از ان نيست كه طعم با او بودن را لمس كني ودوست داشتني ترين احساس(عشق) را تجربه ! اما ...... در فاصله يك پلك كاخ روياهاي پاك شبهايت را فنا شده ودر اقيانوس تنهايي رها شده بيابي .. اين بار تنهايي بزرگتر از تنهايي از آن توست .... يعني تنها شدن! چه كسي پاسخ گوي اين كهنه زخم هاست ؟ كدامين طبيب ياراي تسكين چنين درديست ؟ چه زود شانه ها لياقتشان را براي سرها از دست مي دهند ... چه زود عادت مي كنند وچه سخت فراموش... چه زود قله هاي محبت فتح مي شوند وچه غريبانه فرهاد ها از ياد مي روند.... چه زود امواج خوروشان در عطش به آغوش كشيدن ماسه هاي كذب فرو مي نشينند و چه آسان قطرهاي باران آسمان چشم فرا مي رسند... چه زود خواهش دستان لرزان به باوري تلخ نزديك مي شوند وچه سهل حقيقت واژه عشق گم مي گردد... چه زود دستان التماس بلند مي شوند وچه بد تازيانه هاي آرزوهاي محال مي كوبند .... چه زود قلبها فروخته مي شوند وچه دير فريب نقاب از رخ بر مي كند.... چه زود آغاز به پايان مي رسد وچه دردناكست به نظاره نشستن خاطراتي كه ميميرند.... چه زود لحظه ديدار در فراموشيها غرق مي شود وچه كودكانه عهد مي شكند و قسم از ياد مي رود انگار كه شب پاياني ندارد دوستان گلم نظر یادتون نره

ضربهات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگيام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم ميگفت تا ابد مال تو بود
تو برو ، برو تا راحتتر
تكههاي دل خود را آرام سر هم بند زنم 


آآن که عاشقش هستی 

